ابراهیم ایرجزاد در آثار خود معمولاً به جای حرکت در سطح روایت، به درون شخصیتها نفوذ میکند و لایههای پنهان روان آنها را به تصویر میکشد. در «گل سنگ» نیز همین مسیر ادامه دارد؛ جایی که گذشته شخصیتها، تصمیمها و رفتارهای امروز آنها را شکل میدهد و هیچ کنشی در داستان اتفاقی به نظر نمیرسد.
در پنج قسمت ابتدایی این سریال، با جهانی مواجه هستیم که در آن زخمهای روانی، ناکامیها، حسادتها و خشمهای سرکوبشده در بستری از روابط خانوادگی و عاطفی به نقطه انفجار میرسند و به تدریج ساختار ظاهراً آرام زندگی شخصیتها را فرو میپاشند. سریال، بیش از آنکه بر حادثه تکیه کند، بر فرسایش تدریجی روان انسانها تمرکز دارد.
در این میان، شخصیت «محبوبه» با بازی مهتاب کرامتی بهعنوان ستون اصلی روایت، نقشی کلیدی در پیشبرد داستان دارد؛ شخصیتی که برخلاف ظاهر آرامشبخش خود، حامل لایههای پیچیدهای از تجربه و رنج است. بازی کرامتی در این اثر، یکی از نقاط قابل توجه سریال به شمار میرود؛ اجرایی کنترلشده که از تکیه صرف بر ظاهر فاصله گرفته و به درونیسازی نقش نزدیک شده است.
از سوی دیگر، بازی مهدی حسینینیا نیز با اتکا به سادگی و باورپذیری در اجرا، به شخصیتپردازی طبیعیتر کمک کرده و در کنار علیرضا ثانیفر، ترکیبی از بازیگران را شکل داده که به باورپذیری فضای سریال کمک کردهاند.
«گل سنگ» در همین پنج قسمت ابتدایی نشان میدهد که به جای تکیه بر قصهگویی سطحی، به دنبال واکاوی روان انسان معاصر است؛ انسانی گرفتار گذشتهای حلنشده که مدام در حال بازتولید زخمهای خود در زمان حال است.
در مجموع، این سریال تا اینجای کار توانسته با تکیه بر فیلمنامهای چندلایه و بازیهای قابل قبول، مخاطب را درگیر جهان تلخ اما قابل تأمل خود کند؛ جهانی که در آن گذشته، همچنان زنده است و دست از سر حال شخصیتها برنمیدارد.




نظر شما